Archive for the ‘داستان کوتاه’ Category

یه آرزو کن تا برآورده کنم

شنبه, اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۰ ۱۰:۵۰ No Comments

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد شش آرزو
بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags: ,

قدر همین شاه را باید دانست

جمعه, فروردین ۱۹, ۱۳۹۰ ۲۲:۱۸ No Comments

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.
مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت.
بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.
لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.
هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد
گفت:مدتی است که مردم [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags:

مـسـافـر خـسـتـه

پنجشنبه, اسفند ۲۶, ۱۳۸۹ ۱۶:۰۹ No Comments

مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد…!
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags: , , ,

داستانی از چهار فصل زندگی

پنجشنبه, بهمن ۲۸, ۱۳۸۹ ۲۳:۲۵ No Comments

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags:

کشاورز

دوشنبه, بهمن ۴, ۱۳۸۹ ۲۲:۳۶ No Comments

در زمان های دور کشاورزی زندگی می کرد که از تمام دنیا تنها یک اسب داشت که گاوآهنش را می کشید.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به کشاورز گفتند: چه بد اقبالی!

کشاورز گفت:شاید!
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر بازگشت.
همسایه هابه کشاورز گفتند: چه خوش شانسی!
او گفت: شاید!
چند روز بعد پسرش وقتی مشغول پرورش اسب ها [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags: , , , ,

مراسم تشییع جنازه یکی از همکاران

یکشنبه, بهمن ۳, ۱۳۸۹ ۲۲:۱۴ No Comments

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت.
شما را به شرکت درمراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در مقابل ساختمان برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه, نکات آموزنده

ماجرای چوپان و رهگذر

پنجشنبه, دی ۱۶, ۱۳۸۹ ۲۲:۵۹ No Comments

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جادههای خاکی پیدا میشود. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس Brioni ، کفشهای Gucci [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags: , ,

قهوه شور

جمعه, آبان ۲۸, ۱۳۸۹ ۲۳:۴۵ No Comments

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags: , ,

دو برادر

چهارشنبه, فروردین ۱۸, ۱۳۸۹ ۲۱:۳۲ No Comments

با اینکه راه  بهشت خیلی وسیع ، آشکار و بسیار روشنه ، تعجبم اینه
که چرا رسیدنش برای انسان اینقدر سخته و مستلزم تحمل رنج فراوان
کنفوسیوس
* * *
سالها پیش در شهری دو برادر زندگی میکردند .  پدر آنان بازرگانی موفق و خوش نام بود و به سبب [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags: , ,

چیزهای کوچک زندگی

پنجشنبه, اسفند ۱۳, ۱۳۸۸ ۲۰:۴۶ No Comments

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه, نکات آموزنده Tags: , , , , , , , , ,

معنای خوشبختی :داستان عاشقانه زیبا

جمعه, بهمن ۲۳, ۱۳۸۸ ۲۰:۲۰ No Comments

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags: , ,

پدر

جمعه, بهمن ۲۳, ۱۳۸۸ ۱۹:۲۰ No Comments

شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت.
پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.
پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد.
بیمار [...]

ارسال شده در قسمت : داستان کوتاه Tags: , , ,