Posts Tagged ‘داستان های کوتاه’
درسهای مهم برای زندگی در قالب داستان های کوتاه و خواندنی
دوشنبه, آذر ۱۶, ۱۳۸۸ ۱۰:۱۳ No Commentsبلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه
همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت [...]
درسهای مهم برای زندگی در قالب داستان های کوتاه و خواندنی
دوشنبه, آذر ۱۶, ۱۳۸۸ ۹:۵۴ No Commentsیه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
کشیش قرمز میشه و [...]
درسهای مهم برای زندگی در قالب داستان های کوتاه و خواندنی
دوشنبه, آذر ۱۶, ۱۳۸۸ ۹:۳۵ No Comments
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و [...]
درسهای مهم برای زندگی در قالب داستان های کوتاه و خواندنی
دوشنبه, آذر ۱۶, ۱۳۸۸ ۹:۳۰ No Commentsیه مرد ۸۰ ساله میره برای چکاپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب [...]
درسهای مهم برای زندگی در قالب داستان های کوتاه و خواندنی
دوشنبه, آذر ۱۶, ۱۳۸۸ ۹:۲۰ No Comments
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و [...]
درسهای مهم برای زندگی در قالب داستان های کوتاه و خواندنی
دوشنبه, آذر ۱۶, ۱۳۸۸ ۹:۱۵ No Comments
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود و کشاورز مقرر کرد چنانچه مرد جوان از عهده ی امتحان برآید دخترش را به عقد او درآورد.
کشاورز به مرد جوان گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها [...]






